ریحانه دقیقا 72 روزشه ...خوب یا بد اومد دیگه .... من اما اصلا حالم خوب نیست .... گاهی وقتا که خوابه میشینم و از ته دل زااااار میزنم ... که این منِ دیوونه چرا این طفل معصوم و به این زندگی کشوندم ... چرا اونم تو این جهنمِ دانیال شریک کردم ... چرا چرا چرا ...اینقدر معصومه که ... اینقدر خوشگل و نازه که خدا میدونه چقدررررر دلم براش ضعف میره ...!دانیال الان پنج ماهه ی هایپر کوچولو زده ... و دیگه پیش ما نیست هفت صبح میره یک و دو شب میاد خونه ...!تظاهر به دوست داشتن بیشتر زندگی میکنه ولی اصلش اینه که تظاهره گاهی عجیب ازش متنفر میشم ...!گاهی عجیب دلم میخواد که ریحانه نبود اوضاع زندگی مامان بابام جور بود و میذاشتم و میرفتم ... ! انگار که تا همینجا بوده ...!همه تلاشم و برای دوست داشتنش میکنم اما همین که با ذوق به سمتش قدم برمیدارم جوری منو میرونه که از اون که هیچی از خودمم متنفر میشم !امروز بخاطر اینکه چهار ماهه تمومه ی ساعتم باهم نبودیم یکم تو لاک خودم رفتم ... برگشت یهو بهم گفت بیا ببین بخاطر کی از جوونی کردنم گذشتم ... ! بهش گفتم خب ازدواج نمیکردی مگه زور بود؟ مگه اومده بودم بهت التماس میکردم بامن ازدواج کن ... جوابش این بود که خب بذار و برو ... بچمم یکی و میگیرم بزرگش کنه ...!همینقدر دل سرد و خشن همینقدر احمق و بی احساس ...!نمیفهمه بچه مادر میخواد محبت پدر و مادر و باهم میخواد ...!حالم ازش بهم میخوره .... از این طرز فکرهای مسخره اش از این سرد بودن و نداشتن هیچ درک و محبتیهیچ چیزی جز ریحانه رو تو زندگیم آنقدر نخواستم .... فکرم کنم از الان تحمل این آقا فقط بخاطر ریحانه باشه چقدر تلخه که تو زندگیم به اینجا رسیدم همه چی قاطیه و تلخه همه چی بهم ریخته است .... اوضاع بابا اوضاع ما خسته از باران تمنا......
ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 129 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 11:20